Ali zp سه شنبه 30 مرداد 1397 11:10 نظرات ()
بال فرشتگان را از جنس اشک های من ساخته اند وقتی به شوق دیدن پدر هر روز‌ از لابه لای درِ خانه در قهقه ی دخترانه ام گونه هایم شکوفه ی لبخند می شد.

 

حالا چشم هایم همیشه شبنم صبح گاهی است که دست آفتاب را می گیرد تا در خیابان های شهر ردپای بابا را نشان اش بدهد .

بال فرشتگان‌را از جنس اشک های من ساخته اند وقتی روبروی آینه دست مادر را لای به لای گیسوانم دنبال می کردم و عطر ریحانِ سفره مان با هر بوسه ، برکتِ پیشانی ام می شد

 

حالا من امیدوارتر از همیشه رو به آسمان می نگرم 
حالا من جهان را تپنده تر از قلبم عاشقم
و خدا هر شب حوالی پنجره ام برای جویندگانِ محبت هزاران ستاره روشن می کند .

 

 

" بارما شریبی "


..........................................................................................

..........................................................................................


شب که می شود ،
به جای خواب،
تو به بند بند وجودم می آیی
و من می خندم،
بغض می کنم،
بالشم که خیس شد
عقربه ساعت که به
صبح نزدیک شد،
 نه! تو هنوز هم
خیال رفتن نداری!
و این قصه هر شب ادامه دارد ...

"برمودا "


......................................................................

.....................................................................


موج می زند 
بر کلافگی خیابان
حضور خسته ی آفتاب

شهر پر از ماهی هایی ست

که تا ارتفاع هزار پا از سطح دریا
در آکواریوم آرزوهای شان
برج می سازند
یک نفر در خیابان فریاد می زند : 
باید در ابرها شنا کرد

"بارما شریبی " 

 

از کتاب : خیابان تشنه ی زمین خوردن است


.............................................................................

.............................................................................


به حرمت نان و نمکى که با هم خوردیم
نان را تو ببر
که راهت بلند است 
و طاقتت کوتاه !
نمک را بگذار برای من !
میخواهم
این زخم
تا همیشه تازه بماند !

"شمس لنگرودی"


...............................................................................

...............................................................................